contact us avd support upload group gallery home
 

آخرين ارسالات انجمنها

بازگشت   P30j sites group :::forum > آموزش

اطلاع رسانی

ثبت نام سریع
شما در کمتر از چند ثانیه می توانید عضو سایت شوید

نام انتخابی : رمز عبور : تکرار رمز عبور : ایمیل : تکرار ایمیل :
تاریخ تولد :      
تصویر تائید کننده
  قبول کردن قوانین و اساسنامه  

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 09-02-08, 01:48   #1 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض داستان های کوتاه

از این به بعد توی این تاپیک داستان های کوتاه گذاشته می شود.
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر روبرو از پست مفید MaLaS سپاس کرده است .
دانشجو (07-27-10)

5 آخرین موضوعات ارسال شده MaLaS
موضوعات انجمن آخرین ارسال کننده پاسخ ها نمایش ها آخرین ارسال
ايجاد وحدت در جامعه مهمترين اولويت امروز جريان... اخبار و تازه ها MaLaS 0 17 08-14-10 11:32
«محمدعلي ترقي‌جاه» هنرمند نقاش در خاك آرام گرفت اخبار و تازه ها MaLaS 0 12 08-14-10 11:31
مشايي تيم فرهنگي خود را اعلام كرد اخبار و تازه ها MaLaS 0 12 08-14-10 11:30
سهيلي‌زاده: درآينده هم سراغ مضامين بحث‌برانگيز و... اخبار و تازه ها MaLaS 0 10 08-14-10 11:30
دونده مصري: ثابت مي‌كنيم حجاب مانعي براي كسب... اخبار و تازه ها MaLaS 0 15 08-14-10 11:28

قدیمی 09-02-08, 01:48   #2 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

شک
هیزم شکن صب از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود رف می زند و رفتار می کند.
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر روبرو از پست مفید MaLaS سپاس کرده است .
دانشجو (07-27-10)
قدیمی 09-02-08, 01:49   #3 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود.
فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.
فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد.
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر روبرو از پست مفید MaLaS سپاس کرده است .
دانشجو (07-27-10)
قدیمی 09-02-08, 01:50   #4 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

مردي براي اصلا به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت



آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست



به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضيو درد و رنج وجود داشته باشد؟



مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به مض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان



ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من



آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين رف را ميزني؟



من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل



آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه



نميكنند . مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .



براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد .
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر روبرو از پست مفید MaLaS سپاس کرده است .
دانشجو (07-27-10)
قدیمی 09-02-08, 01:50   #5 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با قوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . ? هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر روبرو از پست مفید MaLaS سپاس کرده است .
دانشجو (07-27-10)
قدیمی 09-02-08, 01:51   #6 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت رفهايي مي زني، آن رفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آ?ن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر روبرو از پست مفید MaLaS سپاس کرده است .
دانشجو (07-27-10)
قدیمی 09-02-08, 01:51   #7 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گوژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: «كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »



اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت نارات و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟



يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و رف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت .



آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در الي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت :



مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گوژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت :«اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن اتياج داري »



وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :



هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند.
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 09-02-08, 01:52   #8 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

عید نوئل فرا رسیده و برادر بزرگ پاول برای تبریک سال نو یک خودرو زیبا برای پاول خریده بود. روزی از روزها بعد از انجام کار، پاول دفترش را ترک کرد. با تعجب دید که پسر کوچکی در کنار خودرو جدید وی دور می زند و با نگاه تسین آمیز به ماشین نگاه می کند.

پاول از خود پرسید این پسر کیست؟ از لباس های پاره و کهنه اش متوجه شد که فقیر است. همزمان، پسر کوچک دید که پاول به سوی ما شین می آید و پرسید:" آقا، این ماشین زیبا متعلق به شما است؟ " پاول جواب مثبت داد، " این هدیه عید نوئل من است، برادرم برایم خریده است.

" هدیه نوئل؟" پسر با تعجب صدایش را بلند کرد، " یعنی برادر شما این ماشین را خرید و شما هیچ پولی برای آن نداده اید؟ " آری......" پاول خندید. پسر کوچک غبطه ای خورد و گفت : ای ، کاش......" رفش تمام نشد بود که پاول فکر کرد پسرک کوچک تماً آرزو می کند روزی برادری همانند برادر او داشته باشد ، اما صدای شیرین پسر به گوش رسید که گفت : ای ، کاش من چنین برادری بودم!" پاول بسیار تث تأثیر قرار گرفت ، این پسرک با بچه های دیگر فرق داشت، چند دقیقه پسر را نگاه کرد و گفت: می خواهی با من گردش کنی؟ البته با این ماشین جدید. پسرک که هیجان زده شده بود به سرعت سوار ماشین شد.

آنها مدت ها گردش کردند، پسر به پاول گفت: " آقا، ممکن است به خانه من بیاید؟ پاول خندید، در دنیای کودکان ،برگشتن با یک ماشین زیبا چقدر پر افتخار است.! اما پاول بزودی فهمید که بار دیگر اشتباه کرده است. پس از رسیدن به مقصد، پسر کوچک به پاول گفت: زمت کشیدید، آقا! لطفاً ماشین را مقابل در پارک فرمایید و چند دقیقه منتظر باشید! پسر کوچک سریع پیاده شد و به سمت خانه دوید، چند دقیقه دیگر، او باز گشت و کنارش کودک دیگری بود.

پاول دس زد که این برادر کوچک آن پسر است. از روشهای عجیب رکت پسر کوچکتر ، پاول فهمید پاهایش بیمار است و نمی تواند راه برود. پسرک بردارش را بغل کرد و با اشاره به ماشین جدید پاول گفت: دیدی؟ بسیار زیبا است ، نه؟ این هدیه نوئل آن آقای مهربان است. برادر بزرگ او برایش خریده است! وی پولی برای خرید ماشین صرف نکرده است. عزیزم! روزی من هم مثل این ماشین زیبا را برای تو می خرم و آن زمان می توانی کادوهای قشنگ را در ویترین فروشگاه ببینی! پسر کوچکتر دستی زد و دو برادر با خوشالی خندیدند.

پاول این دو بچه دوست داشتنی را نگاه کرد. نزدیک شد اشکهایش دیده می شد. پسر کوچکتر را بغل کرد و در صندلی جلوی ماشین گذاشت. برادرش از پاول بسیار تشکر کرد. سه نفر یک سفر فراموش نشدنی را آغاز کردند. در آن عید نوئل پاول بهترین هدیه را دریافت کرده بود. زیرا زندگی به او آموخته بود که خوشال کردن دیگران بهترین هدیه است. عشق همیشه به انسان نیرو می دهد
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 09-02-08, 01:52   #9 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

طوطی
یک خانم برای طر مشکلش به کلیسا رفت .
او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلا کنم؟
کشیش که از رفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب رف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .
خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 09-02-08, 01:52   #10 (permalink)

MaLaS آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: شیــراز
نوشته ها: 1,216
حالت من:
سپاس ها: 23
دریافت سپاس: 109 بار در 49 پست
Activity Longevity
3/20 20/20
Today نوشته ها
0/0 sssss1216

درجه: 30 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 146 / 733
سحر و جادو: 405 / 4385
تجربه: 35%

Rep Power: 4
MaLaS is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

َشما ایمیل دارید ؟

شرکت مایکروسافت آبدارچی استخدام می کرد. مردی که متقاضی این شغل بود به آنجا مراجعه کرد. رئیس کارگزینی با او مصابه کرد و بعنوان نمونه کار از او خواست زمین را تمیز کند.

سپس به او گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیلتون رو بدید تا فرمهای مربوطه را برایتان بفرستم تا پر کنید و همینطور تاریخی که باید کار را شروع کنید بهتان اطلاع بدهم.»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس کارگزینی گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارید، یعنی شما وجود خارجی ندارید و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمیتواند داشته باشد.»
مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد. نمیدانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجهفرنگی بخرد.

بعد خانه به خانه گشت و گوجهفرنگیها را فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایهاش رو دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید میتواند به این طریق زندگیاش را بگذراند و شروع کرد به این که هر روز زودتر از خانه برود و دیرتر بازگردد. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش مصولات) بر پا کرد.
5 سال بعد، مرد دیگر یکی از بزرگترین خردهفروشان امریکا بود.

او شروع کرد تا برای آینده خانواده اش برنامهربزی کند و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صبتشان به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این ال توانسته اید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. فکر کنید به کجاها میرسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟»

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! اتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»
MaLaS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
3 , 4 , 5 , 6 , 60 , 7 , 8 , 9 , : , center , forum , gif , ht , photo , فلفل , فلسفه , فوق , فولاد , فيل , فيلم , فرهاد , فروش , فروشگاه , فریاد , فرزند , فصل , فضاي , فعال , قفل , قیمت , قالب , قاشق , قبل از , قرار , قرص , قطع , كه , كانال , كار , كارت , كرد , كردن , كرده , كسب , لوگو , لازم , مقاله , مقايسه , مقایسه , مقابل , مكانيكي , مناسبت , موبایل , موجود , مورد , مي شود , ميدان , می , میل , ما , مانند , مانده , مايع , مایکروسافت , مادر , مبتلا , متفاوت , متن , متر , مخفی , مختلف , مدل , مدل مو , مدلهای , مدير , مدرسه , مرگ , مراسم , مرتب , مرد , مرده , مردان , مرز , مرسدس , مسابقه , مستر , مشکل , مشکلات , مشاهده , معین , نقره , نقش , نقشه , نمي شود , نمايش , نمایش , نمایشگاه , چند , چه , نور , نوروز , نيست , نیاز , نگهداری , چگونه , نگاه , نگاهی , نام , چای , نباید , نرم , چرا , چشم , نشست , نصب , نظر , هفته , هم , همه , همواره , همیشه , همراه , همسر , همسرش , هنوز , ها , هاي , های , هاست , هدف , هرگز , و , ولي , ولی , وی , واقعي , وارد , وسيله , يك , یک , یا , کلمات , کلاس , کم , کمک , کنند , کننده , کنی , کنیم , کنید , کنترل , که , کوچک , کودک , کودکان , کی , کیفیت , کامل , کامپیوتر , کامپیوتری , کار , کارگردان , کتاب , کره , کریستال , کردن , کشور , کشیده , گفته , گل , گوشي , گوشی , گپ , گاز , گذاشتن , گذشت , گران قیمت , گزارشي , گسسته , ۱۲۰ , ۲۰۰۶ , ۳۰۰۰ , پله , پچ , پنهان , پيدا , پیامبر , پارچه , پخش , پرتاب , پس , پس از , پسرها , پشت , www , ؛ , ؟ , آمد , آمریکا , آنچه , آنتن , آهنگ , آور , آينده , آیا , آب، , آخرين , آخرین , آرایش , آزادي , آسمان , آسان , آغاز , افراد , افسر , افسردگی , ال , العاده , امور , امید , انواع , انگلیسی , انتخاب , انجمن , انرژی , اول , اولین , اي , اين , ای , ایمیل , اتفاقي , اتفاقات , اتومبیل , اتاق , اتاق خواب , ارسال , از , ازدواج , است , استفاده , استخراج , اشک , اصل , اصلی , اطلاعات , بلند , بچه های , به , به مناسبت , به نقطه , به نام , به ازدواج , بهتر , بهترين , بهترین , بهشت , بوی , بودن , بي , بی , بین , بیداد , بیشتر , با , بالا , بام , بانک , بايد , بارداری , باز , بازي , بازی , بازار , باشيد , باشد , بدون , بر , برق , برنامه , برنج , برچسب , براي , برای , برجسته , بردن , بردار , بررسی , بزرگ , بزرگترین , بسیار زیبا , بستنی , بسته , تلفن , تله , تلويزيون , تمام , تمامي , تماس , توليد , تولد , توجه , تیکه , تاكسي , تاپیک , تاریخ , تب , تبدیل , تجاوز , ترفند , ترک , تشكيل , تصوير , تصویر , تصویری , تصاوير , تعمير , تعمیر , تغيير , تغییر , ثابت , ثبت , ثروتمند , جن , جنگ , جهان , جهت , جوانی , جوش , جا , جانسون , جایزه , جديد , جدید , جدا , جستجو , جشن , خنده , خون , خوانندگان , خواست , خود , خودرو , خوراک , خالی , خانه , خارج , خارجی , خاطرات , خب , خبر , خدمت , خط , دفتر , دقيقه , دلاری , دنیا , دهم , دو , دوم , دوستت دارم , ديروز , دیدن , دیروز , دانشگاه , دانشجويان , داخل , داد: , داده , دار , داروها , دارید , دارد , داستان , داشته , داغ , در , در كنار , در آمد , در راه , درود , دریافت , درآمد , درباره , درد , دسته , دستي , دستی , دستگاه , رنگ , رو , روی , روز , روزانه , روش , ریاضی , رئيس , رئیس , را , را بالا , راه , راهنمایی , رابطه , زمان , زن , زنانه , زند , زنده , زندگی , زيبا , زيباي , زیبایی , زیر , زبان , سفارش , سلام , سلطان , سنتی , سه , سوال , سوخت , سی , سیر , سال , سالم , ساله , سامان , ساير , ساختمان , ساختن , ساده , سازمان , ساعات , ساعت , سبز , ستون , سخت , سر , سرود , سری , سرعت , سس , سعید , شكل , شما , شماره , شناخته , شهادت , شهر , شوم , شوهر , شوخي , شود , شود، , شیرین , شیشه , شکل , شکلات , شکر , شد , شدن , شده , شعر , صف , صورت , صبر , صدا , ضد , طلا , طرف , طریق , علی , عمر , عوض , عکس , عکسهای , عالم , عبور , عرضه , عطر , غرور


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



اکنون ساعت 04:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.

Free Persian Language By Persian Forum Ver 3.0
تمامی حقوق این سایت برای سایت پی سی جی محفوظ است و هرگونه کپی برداری از آن با ذکر منبع مجاز می باشد